• امروز : سه شنبه - ۱۲ خرداد - ۱۴۰۵
  • برابر با : Tuesday - 2 June - 2026

روایتی از نجات معجزه‌آسای در حمله موشکی به تهرانپارس

  • کد خبر : 37648
روایتی از نجات معجزه‌آسای در حمله موشکی به تهرانپارس
فلکه چهارم تهرانپارس در پی حملات اسرائیل و آمریکا ۱۱ اسفند ۱۴۰۴ با صحنه‌های عجیب و تاریک و روشن همراه شد. گزارش‌ها از محل حادثه، فراتر از خسارات جانی و مالی بود و روایت‌هایی از یک بقای غیرقابل‌باور شنیده شد.

به گزارش وطن شهر و به نقل از شهر، «بعضی اتفاقات فقط شنیده نمی‌شوند؛ بر جان آدم می‌افتند، زندگی را به دو نیمه تقسیم می‌کنند؛ پیش از آن لحظه و پس از آن لحظه» این جملات را زهرا رحیمی ۴۷ ساله در لابی هتل «پرشین پلازا» می‌گوید. از قبل با او قرار ملاقات گذاشته‌ام. بسیار مهربان است، لهجه کرمانشاهی دارد و به شوخی می‌گوید خیلی وقت است ساکن تهران هستیم اما لهجه‌ام را عمل نکرده‌ام.

لبخند ملیحی دارد، خانه دار و خوش زبان است. به غیر از او ۵ تا ۶ زن دیگر هم که همه عضوی از خانواده آسیب دیدگان جنگ‌اند در لابی هتل کنار هم نشسته و از دوستان او هستند. از آنها موقتی خداحافظی می‌کند و در گوشه دیگری از لابی با هم به گفتگوی مفصل نشستیم تا از آنچه ظهر یازدهم اسفند ۱۴۰۴ در فلکه چهارم تهرانپارس در مجاورت اتوبان شهید باقری رخ داد و زندگی بسیاری را با تلخی همراه کرد، روایت کند.

زهرا متاهل و ۳ پسر به نام‌های محمد امین و محمد معین و سهیل دارد که دو تای آنها دوقلوی ۲۰ ساله و سهیل ۳۰ ساله است. او جزئیات آن روز و زندگی که به مو رسید، اما پاره نشد را اینچنین تشریح می‌کند:

ساختمان ما ۴ طبقه سه واحدی بود که ما در طبقه چهارم سکونت داشتیم. ساعت ۲ یکی از پسرها در اتاق خواب و یک پسر دیگر و همسرم نیز در پذیرایی واحد مسکونی‌مان مشغول استراحت بودند. بچه‌ها و همسرم گفتند خرید برویم اما من موافقت نکردم و گفتم خانه را نظافت کنیم و پس از ناهار خوردن برویم. نیم ساعت بعد در آشپزخانه پای سینک ظرفشویی مشغول ظرف شستن بودم که ناگهان در کسری از ثانیه همه چیز به هم ریخت. انگار دنیا یکباره روی سرمان خراب شد. خانه در هم پیچید. سقف ریخت. من سیک ظرفشویی را سفت چسبیده بودم و فقط فریاد می‌زدم.  انگار می‌خواستم به زندگی چنگ بزنم و آن را بگیرم. مقابلم دود و خاکستر می‌دیدم. فقط تاریکی، گردوخاک و آوار بود. ترس همه وجودم را گرفته بود فکر کردم نه تنها خودم بلکه خانواده ام هم جان خود را از دست داده‌اند.

نمی‌دانم چند دقیقه گذشته بود ولی وقتی به خودم آمدم پسرها و همسرم را خاک آلود دیدم. همه بهت زده بودیم. هنوز خبری از امدادگران نبود. اثاث خانه یا نبود یا به شکل دیگر درآمده بود. سکوت مرگباری همه جا را گرفت. خواستیم از خانه و آوار خارج شویم ولی ناگهان متوجه شدیم اینجا خانه ما نیست و ما در طبقه ۲ هستیم. از دو پسر همسایه که قبلا دیده بودم متوجه شدیم. اما پدرشان آوار رویش بود. شهید شد و خیلی دلخراش بود.  بعدا متوجه شدیم ساکنان طبقه اول هم همه شهید شده بودند.

نمی‌دانم چطور ولی عجیب اینکه ما دیگر طبقه ۴ نبودیم. به نظرم زندگی، همان‌جا، زیر آوار، هنوز نخ باریکی برای خانواده ما نگه داشته بود. همه دو طبقه سقوط کرده بودیم.  هنوز هم باورمان نمی‌شود که زنده مانده‌ایم. واقعاً معجزه بود. خودمان را به خرابی ساختمان مجاور رسانیدم که خارج شویم و به خیابان آمدیم و درخواست کمک می کردیم. نیروهای اورژانس، هلال احمر، آتش نشانی و … آمدند. همه با تعجب با ما نگاه می کردند. خانه ما با ساختمانی که هدف قرار گرفته بود یک تیغه دیواری فاصله داشت. به گفته نیروهای حاضر در محل از آن ساختمان ۴۵ نفر شهید شده بودند. البته در مسیر خروج اجساد و قطعه پیکرها را دیدیم بسیار اسفناک و تلخ بود و هیچ گاه فراموش نخواهیم کرد.

قبل از حادثه صدای جنگنده یا موشک و پهپاد نشنیدم. نه فقط من بلکه خانواده‌ام هم به خاطرشان نیست. البته روانپزشک به ما گفت دچار فراموشی ناشی از شوک شده‌اید. بیش از یک هفته‌ احساس فلجی به دلیل شدت حادثه و موج انفجار داشتیم.

پسر بزرگم که سهیل نام دارد زمان وقوع انفجار ساختمان مجاور، خانه نبود و از دوستانش متوجه انفجار و اصابت موشک به محله ما قرار گرفته بود. دوستانش در پارک پلیس که مقابل خانه ما است حضور داشتند و دیده بودند که خانه ما و ساختمان مجاور هدف قرار گرفته است آن موقع فوری به سهیل زنگ زده‌اند و پسرم به آنها گفته بود که من خانه نیستم و زمانی که متوجه شد چه اتفاقی رخ داده سریع با خودرو خودش را به محدوده خانه رسانده بود ولی به دلیل بسته شدن خیابان امکان حضور نیافته بود که بلافاصله با یک موتوری خودش را نزدیک‌تر به محل حادثه رساند.

زمانی که سهیل خانواده را دید شوکه شد. ۳ بار ما را شمرد و زیر لب اسامی را صدا میزد تا مطمئن شود همه ما زنده‌ایم. ابتدا فریاد می‌زد ما ۵ نفر بودیم یکی نیست و زیر آوار مانده است که پدرش گفت سهیل عزیزم آن یک نفر که کم است خودت هستی!

ماشین ما که یک خودروی دنا است در خیابان پارک شده بود که به دلیل موج انفجار بدنه آن دچار آسیب جدی شده بود و شیشه‌هایش شکسته بود ولی با همان خودرو شب حادثه از تهران رفتیم و خودمان را به کرمانشاه که اقواممان حضور دارند رساندیم. البته قبل از رفتن به کرمانشاه خانه خواهرم رفتیم و لباس‌های مناسب از او گرفتیم خواهرم نمی‌دانست که ما دچار چه حادثه‌ای شده‌ایم. لباس‌هایمان خاکی و پاره بود واقعا همه در شوک و بهت فرو رفتند. حدود هشت روز در کرمانشاه ماندیم. تمام آن چند روز در شوک بودیم.

هنوز نمی‌توانستیم باور کنیم چه بر سرمان آمده و پس از آن مدیر ساختمان به همسرم زنگ زد که اگر می‌خواهید می‌توانید در هتل اسکان یابید. بر همین اساس سهیل پسر بزرگم زودتر به تهران آمد و موفق شد شرایط اسکان ما را در هتل که شهرداری تهران در نظر گرفته فراهم کند و ما به تهران برگشتیم.

هر چند بازگشت به تهران، بازگشت به خانه نبود ولی رسیدگی‌ها در هتل خوب است. دو اتاق در اختیار ما است. هر شب هم تیم‌های روانشناسی از ساعت ۴ تا ۷ بعد ازظهر به لابی هتل می‌آیند و به ما و بقیه خانم‌هایی که شرایط مشابه دارند کمک می‌کنند.  در هتل، هر اتاق داستانی دارد و هر چهره، ردی از فاجعه‌ای مشترک را با خود حمل می‌کند. هرچند هر راهرو بوی اندوه می‌دهد ولی امید در آن زنده است.

خانم رحیمی تلفن همراهش را از کیفش بیرون می آورد و فیلمی که از خانه آنها و ساختمان های بغلی در فضای مجازی منتشر و وایرال شده را نشان می‌دهد. او می‌گوید: در این خانه ۵۰ متری مستاجر بودیم و موعد تمدید قرارداد ما بود که روزهای قبل با صاحب خانه صحبت کردیم و او هم موافقت ضمنی خود را برای تمدید قرارداد اعلام و قرار شده بود که به زودی همان قرارداد قبلی را پشت‌نویسی کنیم تا تمدید اجاره خانه‌انجام گیرد ولی پس از وقوع حادثه صاحب خانه رفته شکایت کرده که خانواده ما از اینجا رفته اند. اما همه همسایگان می‌دانند که ما آنجا ساکن بودیم.  بعداً متوجه شدیم که به دلیل دریافت ودیعه و بن کارت دست به چنین کاری زده است و این خیلی غیرمنصفانه و برای ما تلخ و زجرآور بود.گاهی بعضی رفتارها، بیشتر از آوار، انسان را می‌شکنند. چون آوار فقط خانه را خراب می‌کند، اما بی‌رحمی، روح را.

جوانه‌ای در دل ویرانی

زندگی عادت عجیبی به ادامه دادن دارد. چندماه از آغاز جنگ رمضان می‌گذرد در لابی همان هتلی که پناهگاه موقت جنگ‌زده‌هاست، میان گفت‌وگوهای آرام، بغض‌های فروخورده و چای‌های نیمه‌سرد، اتفاقی افتاده که شاید در هر جای دیگری عادی بود، اما در اینجا، در این موقعیت، رنگی از معجزه دارد. خانم رحیمی با یکی از زنان آسیب‌دیده از جنگ آشنا شده؛ زنی که برای پسرش به دنبال همسر بوده، او هم برادرزاده‌اش را معرفی کرده و خواستگاری اولیه، همان‌جا، در لابی هتل انجام شده است.

«ظاهراً همدیگر را پسندیده‌اند.» این جمله‌ای است که خانم رحیمی می‌گوید.

در دل این جمله کوتاه، چیزی از جنس ادامه زندگی پنهان است؛ چیزی شبیه یک شاخه سبز که از میان دیوار ترک‌خورده بیرون زده باشد چه کسی فکر می‌کرد در جایی که آدم‌ها با لباس‌های غبارگرفته و روح‌های زخمی کنار هم جمع شده‌اند، نشانه‌ای از شروع، از پیوند، از امید جوانه بزند؟

۱۱ اسفند ۱۴۰۴ برای خانواده زهرا رحیمی، ممکن بود نقطه پایان زندگی باشد، اما آنها به طور معجزه آسا و علیرغم ریزش آوار و سقوط دو طبقه‌ای در ساختمان، زنده مانده‌اند. خانه‌ و وسایلشان را از دست داده، با بی‌مهری صاحبخانه روبه‌رو شده، اما اکنون در چهره و صدای خانم رحیمی امید موج می زد و خانواده آن در تلاش است تا زندگی را  از نو در کنار هم بسازند.

لینک کوتاه : https://vatanshahr.ir/?p=37648
 

برچسب‌ها

ثبت دیدگاه

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه‌های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام‌هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.