به گزارش وطن شهر و به نقل از شهر، زمستان که میآید، فقط شیشهها یخ نمیزند و خیابانها سفید نمیشوند. زمستان آرام و بیصدا به جان آدمها مینشیند. برای خیلیها، فصل خانهنشینی است؛ فصل پتوهای گرم، بخاری روشن و خیابانهایی که زودتر خلوت میشوند اما برای کسانی که خانهای ندارند شب یعنی سرمایی که تا استخوان میرود، یعنی تنهایی لرزان و دلهایی پر از ترس که با تاریکی شروع میشود و تا صبح رهایشان نمیکند.
میان همه بیخانمانها، معتادان متجاهر بیش از همه آسیب میبینند. سرما برای آنها فقط سردی نیست؛ فشار است، سنگینیای که هر شب بیشتر میشود. خیابان در زمستان جای امنی نیست و همین باعث میشود هر سال با اولین سرمای پاییز، دل خیلیها دوباره بلرزد؛ دلهایی که میخواهند کاری کنند اما نمیدانند از کجا شروع کنند.
چند سال پیش وقتی تهران با جمعیتی بیش از ۱۴ میلیون نفر روزهای شلوغش را میگذراند، نگرانیها بیشتر می شد. دیدن معتادان متجاهر در خیابانها فقط مسئله امنیت نبود، مسئله خود آدمها بود؛ اینکه شبهای سردشان را کجا میگذرانند و آیا اصلاً صبحی در کار هست یا نه. سؤال ساده بود، اما سنگین: این آدمها چه میشوند؟
در ۴ سال اخیر شهرداری تهران همراه با نهادهای مختلف قدمهایی برای پاسخ به همین دغدغه برداشت؛ قدمهایی با نگاه اجتماعی برای آرامتر شدن دل شهر. اکنون گزارشها از کاهش تعداد معتادان متجاهر حکایت دارد و از اینکه مواد مخدر دیگر در میان ده جرم اول پایتخت نیست. شاید همه مشکلات حل نشده باشد اما همین مسیر، نشانهای از امید است.
با نزدیکشدن زمستان، نگرانیها دوباره جان گرفت. شبهایی که اگر دیده نشوند، میتوانند خطرناک باشند. از سال ۱۴۰۱، طرحی با نام «زمستان گرم» آغاز شد که اکنون با عنوان «پناه گرم» ادامه دارد؛ طرحی با هدفی ساده اما حیاتی؛ هیچکس در سرمای زمستان تنها نماند.
آن شب بوستان ولایت حالوهوای دیگری داشت. از حوالی ششونیم عصر ونها و خودروهای گشت «حامیشهر» کنار هم ایستاده بودند. چراغها روشن بود و نیروهای خدمات اجتماعی آخرین هماهنگیها را انجام میدادند. همانجا محمدامین توکلیزاده معاون امور اجتماعی و فرهنگی شهرداری تهران جملهای گفت که دلها را کمی آرام کرد: «قرار نیست کسی در زمستان امسال تنها بماند.»
پناه گرم فقط یک برنامه فصلی نیست اما در زمستان با دقت و توجه بیشتری دنبال میشود تا اگر کسی در گوشهای از شهر به کمک نیاز داشت، زودتر دیده شود.
هر شب بیش از ۸۰ خودروی گشت حامیشهر در سطح شهر فعالاند؛ خودروهایی که خیابانها را بیوقفه میگردند. اتوبوسهای سیار در میادین اصلی مستقر شدهاند و مددسراهای ثابت و سیار آمادهاند تا اگر کسی جایی برای ماندن نداشت در را به رویش باز کنند. تلاشی برای اینکه خیابان در سردترین شبها هم کمی امنتر باشد.
عبدالمجید رحمانی هم از شبهایی گفت که چراغ مددسراها خاموش نمیشود. از مراکزی که بعضی مددجویان آنها را میشناسند؛ روزها کارهای ساده خدماتی انجام میدهند و شبها برای خواب و امنیت به آنجا برمیگردند. بعضی از این آدمها مشتری ثابت مددسراها هستند؛ پناه گرمی که سالهاست شبهایشان را در آن میگذرانند.

ساعت حدود هفتونیم شب بود که پویش پناه گرم به طور رسمی آغاز شد. خودروها یکییکی بوستان ولایت را ترک کردند و در خیابانهای تهران پخش شدند. مقصد اول گشتی که ما سوارش بودیم، مددسرای مهر در منطقه ۱۹ بود.
داخل مددسرا گرما جریان داشت، تختها کنار هم چیده شده بودند و بیشتر مددجویان آماده خواب بودند. بعضی با دیدن مهمانها لبخند زدند؛ لبخندی کوتاه اما پرمعنا شبیه این حس که هنوز کسی به یادشان هست.
در گوشهای، مردی بر روی تخت نشسته بود و کتابی درباره افسانههای ایران میخواند؛ تصویری که از هر گزارش رسمی گویاتر است.
مردی ۵۳ ساله مدتهاست شبهایش را همانجا میگذراند. دو فرزند دارد که هشت سال است آنها را ندیده است. اعتیاد فاصلهای انداخته که پرکردنش آسان نیست. دلش برای بچهها تنگ شده اما فعلاً همان تخت گرم و همان سقف، تنها پناه اوست. از کارکنان مددسرا با احترام یاد میکرد؛ از آدمهایی که شب تا صبح بیدار میمانند و از غذایی که گاهی سهم خودشان است اما به مددجو میدهند.
با اینهمه، زندگی فقط به تخت و غذا ختم نمیشود. نداشتن هویت زخمی پنهان اما عمیق است. بسیاری از مددجویان، مدارک هویتی ندارند؛ نه شناسنامه و نه کارت ملی. بعضی مدارکشان را در سالهای کارتنخوابی از دست دادهاند و بعضی از ابتدا هیچ سندی از هویت خود نداشتهاند. بدون این مدارک، حتی سادهترین کارها هم قفل میشود؛ نه حساب بانکی باز میشود و نه امکان بازگشت به زندگی عادی وجود دارد.
برای همین، همکاری با ثبت احوال و پلیس به بخش مهمی از اقدامات شهرداری تبدیل شده است. همان شب، ارتباطی تلفنی با مدیرکل ثبت احوال استان تهران برقرار میشود؛ صدایی که از بلندگوی تلفن همراه پخش میشود و برای خیلی از مددجویان شبیه خبر خوب است.
وقتی ثبت احوال روزنهای از امید میگشاید
مدیرکل ثبت احوال توضیح می دهد که سالهاست میزهای خدمت در مناطق آسیبپذیر، کمپهای ماده ۱۶ و مراکز نگهداری برگزار میشود با هدفی روشن؛ اینکه هیچکس بدون هویت نماند.
او می گوید: مددجویان به چند دسته تقسیم میشوند؛ بعضی مدارکشان مفقود شده یا مستعمل است و اینها میتوانند در کوتاهترین زمان، دوباره شناسنامه و کارت ملی بگیرند. بعضی دیگر از ابتدا فاقد مدارک بودهاند و برای آنها مسیر سختتر و کارشناسیتری وجود دارد؛ مسیری که نیاز به بررسی تابعیت و اثبات هویت دارد. این فرایندها زمانبر است، اما شدنی است.
ثبت احوال کنار شهرداری و سایر نهادها ایستاده تا هویت این افراد احیا شود. چون داشتن نام و نشان فقط یک مدرک نیست؛ کلید بازگشت به زندگی است.
این حرفها برای مددجوهایی که سالها بدون هویت زندگی کردهاند فقط توضیح اداری نیست؛ روزنهای از امید است. امید به اینکه شاید دوباره بتوان حساب بانکی داشت، کار پیدا کرد، خانواده را پیدا کرد و از حاشیه یک قدم به متن زندگی برگشت.
ساعت جلوتر میرفت. ظرفیت مددسرا کمکم پر میشد و خدمات یکییکی ارائه میشد؛ غذای گرم، چای، نظافت، مشاوره و مددکاری. درها تا جای ممکن باز میمانند. حتی اگر نیمهشب کسی برسد، پذیرش متوقف نمیشود؛ در میزند، زنگ میزند و راهنمایی میشود.
اسدی که شیفت شب مددسرای مهر منطقه ۱۹ را میگرداند، آرام و بیهیاهو از وضعیت آن شب میگوید. ظرفیت اضطراری مددسرا حدود ۱۹۰ نفر بود با ۱۲۰ تخت.
تا حدود ساعت ۹ شب، بیشتر از هفتاد نفر پذیرش شده بودند؛ بعضی خودشان آمده بودند، بعضی را گشتها رسانده بودند. اسدی میگفت: هنوز شب تمام نشده و معمولاً تا دیر وقت هم مددجویان یکییکی میرسند.
بعد از خروج از مددسرای مهر در منطقه ۱۹، گشت حامیشهری که ما سوارش بودیم راه افتاد به سمت مقصدهای بعدی. شب عمیقتر شده بود و سرما خودش را بیشتر نشان میداد. اینبار مسیر به سمت حوالی راهآهن بود؛ جایی میان منطقه ۱۱ و ۱۲.
مددجوی ۹۱ ساله ای که از رؤیای خلبان شدنش می گوید
نزدیک ایستگاه اتوبوس خیابان راهآهن، گشت آرام ایستاد. مردی آنجا بود با کمر خمیده و قامتی که انگار سالها بار زندگی روی آن نشسته بود. ۹۱ سال داشت؛ متولد ۱۳۱۴. ایستاده بود، اما خستگی از سر و رویش میبارید. چند روزی را در مددسرای منطقه ۲۰ گذرانده بود و حالا قصد داشت دوباره به همانجا برگردد. از آن چند شب با دلتنگی یاد میکرد؛ از خدماتی که گرفته بود و از پرسنلی که با احترام با او برخورد کرده بودند. میگفت دلش برای همان فضا تنگ شده است.
زندگیاش را که مرور میکرد رد سالها تلاش و حسرت در حرفهایش موج میزد. از کودکیاش گفت؛ از رؤیای خلبان شدن، رؤیایی که هیچوقت فرصت پرواز پیدا نکرد.
صحبت از خانواده که به میان آمد، صدا آرامتر شد. سالهاست خواهر و برادرهایش را ندیده بود؛ بیش از چهار دهه. پدر و مادرش را در زلزله بم از دست داده بود و از همان جوانی، زندگی را بیتکیهگاه شروع کرده است. ۲۲ ساله بوده که برای کارگری راه افتاده؛ پیراهن میدوخته، آستین و دکمه میدوخته و دستمزدش را خرج زندگی میکرده است.
گشت دوباره به راه افتاد. مقصد بعدی، محدوده شوش در منطقه ۱۲ بود. در راسته شوش ـ مولوی، مردی حدود ۵۰ ساله کنار خیابان ایستاده بود.
دو ماهی میشد که از ساوه به تهران آمده بود؛ برای کاری اداری اما ماندگار شده بود. شبها را در اتوبوس میخوابید و روزها ضایعات جمع میکرد. از سرمایی میگفت که یک هفته زمینگیرش کرده بود تا وقتی که با گرمخانه آشنا شد. حالا یا خودش میرفت یا در مسیر سوار یکی از گشتهای حامیشهر میشد و شب را جای گرمتری میگذراند.
میگفت پسر دارد؛ دو تا. یکی ۳۱ ساله، یکی نوجوان. ساوهاند و منتظرش، اما خبر ندارند پدرشان اینجاست. سالها پیش جدا شده و زندگیاش از آنجا به بعد سرراست نرفته.
چند قدم آنطرفتر، مردی ۶۳ ساله ایستاده بود. میگفت کارتنخواب است اما همیشه هم خیابان را انتخاب نمیکند. بعضی شبها به خانههای شبانه در حوالی باغ آذری میرفت؛ اتاقهایی با کرایههای ۱۰۰ تا ۱۵۰ هزار تومان.
میگفت راه مددسرا برایش دور است و همین باعث میشود گاهی قیدش را بزند با اینکه تجربه بدی از آنجا ندارد. از خاوران یاد میکرد؛ از غذایی که خوب است و رسیدگیای که انجام میشود. هنوز ترک نکرده اما از فکر رفتن به کمپ طلوع حرف میزد؛ انگار هنوز جایی در دلش به فردای بهتر فکر میکند.
در همان گفتوگو، عبدالمجید رحمانی آرام توضیح میداد که خیلی وقتها فاصله فقط یک تصور است. میگفت همین حوالی، نزدیک میدان راهآهن یک مددسرای سیار مستقر است جایی که اگر مددجو نخواست یا نتوانست مسیر طولانی برود همانجا میتواند از گرما و خدمات اولیه استفاده کند. فاصلهای که با پای پیاده شاید ده دقیقه هم نباشد. شوش و راهآهن هر دو از نقاط اصلی استقرار این مراکزند درست برای همین آدمها؛ برای اینکه کسی بهخاطر چند قدم راه، شب را در سرما نماند.
رحمانی از تفاوتها هم گفت؛ از اینکه در مددسرای سیار هیچ محدودیتی وجود ندارد. نه اجبار به تحویل وسایل و نه دوش گرفتن اجباری. فقط یک جای گرم برای شب. در مددسرای ثابت هم روال مشخص است اما هدف همان است؛ آرامش، امنیت و عبور از شب. میگفت تا امروز در این مسیر، فوتی نداشتند.
گشت حامیشهری دوباره به راه افتاد. خیابان همچنان سرد بود اما برای بعضیها، همین دانستنِ نزدیکبودن یک پناه، دلگرمی کوچکی بود برای ادامه شب.
پناه گرم؛ نمایشی از همدلی و مهربانی است
آخرین مقصد ما، دو مددسرای سیار در میدان شوش بود؛ اتوبوسهایی که مثل خانههای کوچک و سیار شبهای سرد زمستان را برای کسانی که جایی برای ماندن ندارند قابل تحمل میکردند.
داخل اتوبوسها، پتو، لباس و غذا بین مددجویان پخش میکردند و هر لحظه، گرمای کوچکی به دلهای سرد میآوردند. یکی از اتوبوسها کاملاً پر شده بود و همه با آرامش و کمی لبخند به خدمات ارائهشده توجه میکردند.
مددجوهایی که پیشتر تجربه حضور در این اتوبوسها را داشتند با رضایت به محیط نگاه میکردند و میدانستند در طول شب، جایی امن و گرم خواهند داشت. گشتهای حامیشهر، آنها را پیدا میکردند و به مددسراها میآوردند، و بعضیها هم خودشان راهشان را میشناختند و مستقیم به این اتوبوسها میآمدند.
اتوبوسها از رده خارج بودند و در سطح شهر مستقر شده بودند تا به صورت رایگان شبهای زمستان را برای کسانی که جایی برای ماندن ندارند قابل تحمل کنند و به آنها یادآوری کنند که هنوز کسانی هستند که دلنگرانشاناند و برایشان جایی گرم فراهم کردهاند.
در دل شب وقتی خیابانها ساکت و سرد شدهاند همین حضور سادهی یک اتوبوس سیار، یک پتوی گرم یا یک لقمه غذا میتواند تفاوتی عظیم ایجاد کند. برای کسانی که مسیر زندگیشان سخت و پر از خلأ است، این شبگردیها فقط خدمات نیست؛ نشانهای است که هنوز در این شهر، کسی به یادشان هست، کسی هنوز دلش برایشان میتپد.
پناه گرم، بیش از یک برنامه فصلی، نمایشی از همدلی و مهربانی است؛ گامی کوچک اما واقعی در مسیر همراهی با آدمهایی که شبها را با ترس و سرما آغاز میکنند اما با دیدن یک چراغ روشن و دستهای یاریدهنده میتوانند کمی نفس بکشند و فردای خود را دوباره تصور کنند. همین پناهگاههای سیار همان نقطه امیدی هستند که در تاریکی، مسیر بازگشت به زندگی را نشان میدهند.
در نهایت این سؤال بیصدا اما پرطنین باقی میماند؛ چه تعداد از نهادها حاضر هستند برای آدمهایی که در دل زمستان تنها میمانند حتی یک قدم کوچک بردارند تا دنیایشان کمی گرمتر شود؟
گزارش از کوثر فاروقی









